خداحافظ همین حالا
غصههايمان گل داده است اين روزها، پيچيده در تار و پود قلبمان. بغض تهرانيها چون گنجشك غمگين كوچكي در گلو آواز ميخواند؛ بغضي كه زخمش از خاكستر مذاب پلاسكو نوبه نو ميشود. خاكستري آغشته به بوي تنهاي آنها كه آتش را روايتی ديگر كردند، محض و ناب. آتش اما اين بار گلستان نشد، گر گرفت