پازلی‌ها، رب‌انار و حقیقت استارتاپ‌ها

0

صف سالن شماره ۵ پردیس چارسو، عجیب شلوغ است. در چهار-پنج ردیف درهم و بی‌مرز، جوان‌هایی کنار هم ایستاده‌اند؛ جوان‌هایی که بیشتر آنها، این چند روز صبح آمده‌اند و نیمه‌شب رفته‌اند. دور از سوز سرمای خیابان جمهوری، چارسو پاتوق و پناهگاه پاییزی مستنددوستان و علاقه‌مندان سینماست. بهانه آنها جشنواره سینماحقیقت است که امسال از تمام سال‌های گذشته پررونق‌تر و پرمخاطب‌تر است. اما باز صف سالن شماره۵ غیرعادی به نظر می‌آید. این‌همه جوان مشتاق چه فیلمی را می‌خواهند ببینند؟ همین سوال را از دختر جوانی که انتهای صف ایستاده، می‌پرسم. می‌گوید: صف فیلم مهدی گنجی است! می‌پرسم اسم فیلمی که مهدی گنجی ساخته چیست؟ پسری که کنارش ایستاده جواب می‌دهد: «پازلی‌ها!» پازلی‌ها؟ اسم عجیبی برای یک فیلم مستند است. عجیب، اما برایم آشناست. ذهنم یاری نمی‌کند و به یاد نمی‌آورم آن را کجا شنیده‌ام. در آن ساعت برنامه دیدن فیلم خاصی را ندارم، دوستانم که منتظرشان بوده‌ام هم دیر کرده‌اند. می‌ایستم انتهای صف و به خودم می‌گویم حداقلش این است که از راز شلوغی این صف چیزی دستگیرم خواهد شد…

نشسته‌ام روی زمین. راهروی سالن ۵ پرشده از تماشاگرانی که صندلی گیرشان نیامده. فیلم که شروع می‌شود، همه‌چیز برایم آشنا می‌شود؛ مستندی است در مورد چهار جوان استارتاپی بیرجندی و گنابادی که می‌خواهند استارتاپ‌شان را راه بیندازند. اسم استارتاپ‌شان هم پازلی است. اسم‌ها برایم آشنا می‌شوند. همین چند ماه پیش بود که در صفحه آغاز راه شنبه با آنها گفت‌وگو کرده بودیم. حالا در مورد داستان شکل‌گیری کسب‌وکارشان مستند ساخته بودند. فیلم روایتی از سختکوشی، امیدها و مصائب آنها بود. روایتی از علاقه و عشق‌شان به یک ایده، به رشد و قدکشیدن کسب‌وکاری که از یک شهرستان شکل گرفته و می‌خواهد جهانی شود. کسب‌وکاری که به امید پیدا‌کردن سرمایه‌گذار از بیرجند به تهران کوچ می‌کند و در نهایت موفق می‌شود یک میلیارد تومان سرمایه جذب کند و دوباره برمی‌گردد به زادگاهش؛ به بیرجند. داستان و فرازوفرودش، برایم آشنا بود. چند‌سالی می‌شود که استارتاپی‌ها را می‌شناسم و با این روایت‌ها آشنا شده و خوگرفته‌ام. اما آنچه برایم تازگی داشت واکنش تماشاگران و استقبال آنها از فیلم بود. سالنی مملو از جوان‌هایی که خیلی از آنها برای اولین‌بار واژه استارتاپ را می‌شنیدند، اما در طول فیلم با ناامیدی‌ها، سختی‌ها، همدلی‌ها و امیدهایی که روی زندگی پازلی‌ها آوار می‌شد یا نور می‌تاباند، همدلانه همراه شدند. 

تصویر مادر یکی از بنیانگذاران پازلی که با هزار امید و آرزو پسرش را روانه تهران می‌کرد، دعا می‌کرد که موفق شوند و وقتی پسرش از استارتاپ و دلایل رفتنشان به تهران می‌گفت، او یک شیشه رب‌انار را در کیف پسرش می‌گذاشت، یکی از بهترین سکانس‌های فیلم بود؛ همراهی دو نسل از یک خانواده برای رسیدن به یک رویا. همه هم ایرانی! نه خبری از نقشه خارجی‌ها بود و نه طرح و توطئه‌ای برای دزدیدن و بردن و نفوذ و… پشت‌صحنه‌ای بدون ‌روتوش از دل‌نگرانی‌ها و آرزوهای مادرانی شهرستانی که برای تحقق رویاهای فرزندانشان دعا می‌کردند؛ فرزندانی که بزرگ فکر می‌کردند و بزرگ می‌خواستند و بزرگ قدم برمی‌داشتند؛ تصویری واقعی‌تر از هر حرف و حدیث ناپخته دیگری که ممکن است از انتزاعی‌بودن یا فریب‌بودن اکوسیستم استارتاپی ایران بشنوید و ببینید! تصویر دختری جوان که نامزدش را روانه می‌کرد اما دلمشغول آغاز زندگی مشترکشان هم بود، یک همشاگردی که از بیرجند به تهران زنگ می‌زد و به دوستش هشدار می‌داد ممکن است از دانشگاه اخراج شود، تصویر شاهین طبری که دست چهار جوان شهرستانی را گرفته بود تا رویایشان تلف نشود! تصویر جوان معلولی که با کمک پازلی‌ها اپلیکیشنی برای دسترسی معلولان به مکان‌های بهسازی‌شده تهران نوشت و ده‌ها و صدها فرم و تصویر دیگر در یکی از پرمخاطب‌ترین فیلم‌های سینما «حقیقت»!

ارسال دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.